93/03/03

 

دست خالی که نمی شود به پیشواز خاطره رفت

من هم وقتی چمدانم پر از گریه شد راه می افتم...

نوشته شده توسط شادمهر در 1:53 |  لینک ثابت   • 

93/01/31


از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب 


شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب 


پشت ستون سایه ها روی درخت شب 


می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب


می دانم آری نیستی اما نمی دانم 


بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟


هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما 


نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب 


ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف 


ای كاش می دیدم به چشمانم خطا امشب 


هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز 


حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب


امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه 


بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب 


گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست


شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب 


طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب


باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب 


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من 


آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب ؟


_ محمد علی بهمنی _

نوشته شده توسط شادمهر در 1:34 |  لینک ثابت   • 

93/01/28

حرف هایم را تعبییر میکنی 

سکوتم را تفسیر

دیروز را فراموش

فردایم را پیشگویی

به نبودنم مشکوکی

در بودنم مردد

از هیچ گلایه میسازی

از همه چیز بهانه !


من کجای این نمایشم ؟


در دلم آروزی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما باز میگردی

خنده ام میگیرد ، چه تمنای محالی دارم ...

نوشته شده توسط شادمهر در 2:4 |  لینک ثابت   • 

93/01/18

می نشینم در سکوت و تنهایی ، همدممم روز و شب تنهایی


تنها رفیق لحظه های من ، تنهایی و تنهایی و تنهایی


دالانها ، کوچه باغه ها ، خیابانها ، کشته ام ، رسیده ام به انتهای تنهایی


همدم کوچه باغ و خیابانهایم ، مونس روز و شب روشنم ! تنهایی...


هر چه رفتم ، گشته ام ، رسیده ام به تو ... آخر


تنهایه تنها ، تنها تنهایم ...

نوشته شده توسط شادمهر در 18:8 |  لینک ثابت   • 

93/01/03


دلم شور می زند ...

می ترسم صبح که بیدار شدم از قاب عکست هم رفته باشی ...

از تو که بعید نیست ...


نوشته شده توسط شادمهر در 17:45 |  لینک ثابت   • 

92/12/25

رویــــــاهایم را به سمســــــار دادم ...

پشتِ شیشه ی مغازه اش نوشت :

کابوس های عاشقانه ...

به قیمـــــــتِ ...

جوانـــــــــی .... !

نوشته شده توسط شادمهر در 19:34 |  لینک ثابت   • 

92/11/07


وقتی رفت گفت تو را از هم میبرم ، با خوشحالی گفتم کجا ؟


گفت از یادم ...

نوشته شده توسط شادمهر در 2:32 |  لینک ثابت   • 

92/10/23

میگن گاهی نمیشه دست از دوست داشتن کسی برداشت حتی وقتی ازش دلخوری

شنیدم میگن وقتی زمستون میاد 

 بهتره کلاه بزاری سر خاطراتی که یخ زدن یا دستات ام هم بزاری تو جیبت !

 درست لحظه ای که تو اون سرما احتیاج به دوتا دست گرم داشتی ،

 اینجوری شاید یادت بیاد لحظه ای رو که دستات مهمون جیبات بودن

بعضی وقتا اتفاقایی خوب اینقدر دیر میوفتن که باید نگاه به آسمون کرد

 و گفت : 

وقتش گذشته !

مال خودت ...


نوشته شده توسط شادمهر در 1:9 |  لینک ثابت   • 

92/09/28

دلـــدارم از من پرسید : 

تفاوت من و آسمان چیست ؟

- تفاوت ؟ ، عشق من ! در این است:

وقتی تو می خندی

من آسمـــان را از یاد می برم...

نوشته شده توسط شادمهر در 23:30 |  لینک ثابت   • 

92/09/25

خـــواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابــم

که در آن دولت خاموشیهاست !

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من میگوید :

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

دل من

در دل شب ، خواب پروانه شدن می بیند...


.........


آدمها می آیند

خودشان را نشان می دهند

اصرار می کنند

برای اثبات بودنشان و ماندنشان

اصرار می کنند که تو نیز باشی همراهشان

همــــان آدمها

وقتی که پذرفتی بودنشان را

وقتی که باورشان کردی

به سادگی می روند

و تو می مانی با باوری که ... !

نوشته شده توسط شادمهر در 14:37 |  لینک ثابت   • 

92/09/21

ای زرد روی عاشق خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن ...



رو سر بنه به بالین تنهــــــا مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ماه صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمر هین دفع اژدها کن...

نوشته شده توسط شادمهر در 0:23 |  لینک ثابت   • 

92/09/18

 پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است !

شاید چند دقیقه ای دیر کرده است...

گفتم امروز هوا سرده بوده ، شاید موعود قرار تغییر کرده است !

خندید به سادگی ام و گفت : احساسِ پاک تو را زنجیر کرده است 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی...

گفت : خوابی ! سالهاست که دیر کرده است...

در آیینه به خود نگام میکنم ... آه عشقِ تو ، عجب مرا پیر کرده است !

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...

نوشته شده توسط شادمهر در 2:47 |  لینک ثابت   • 

92/09/18

ای مردم عاشق نشوید !

مَن به اَندازه ی تَمامِتان بَرایَش عاشِقی کَردَم ، نَماند ...


نوشته شده توسط شادمهر در 2:38 |  لینک ثابت   • 

92/09/12


وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم

وقتی دوریم میشه فهمید

اونی که رفته

چقدر از وجودتو با خودش کَنده و بُرده

چقدشو واسه خودت باقی گذاشته ...

نوشته شده توسط شادمهر در 19:40 |  لینک ثابت   • 

92/09/06



میگن جوینده یابنده است

ولی پاهای من خسته است

منم حتی با همین پاها میرم

تا حدی که جا هست ...

هنوزم در پی اونم

که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش

کنه پاک و بگه جونم

نکن گریـــــــه من اینجام ...

نوشته شده توسط شادمهر در 1:40 |  لینک ثابت   • 

92/08/30


قهوه را خورد و فنجان را شکست

چای را نوشید و لیوان را شکست

عاشقش بودم ، دل من را شکست

او نمک خورد و نمکدان را شکست

حال ، او هست لایق آنچه که هست...

لایق بودن با آدمهای پَست

من هم مست از مِی و سیگار بدست

زیر سیگاریم کجاست؟

یادم آمد ، لعنتی آنرا شکست

پُر زِ خاکستر شده این قاب عکس ، راستی

عکسمان را یادت هست ؟

این یکی به دست من خواهد شکست ...
نوشته شده توسط شادمهر در 15:36 |  لینک ثابت   • 

92/08/13

 همه ی زندگیم بود ولی هیچ جای زندگیم نبود...

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست...
نوشته شده توسط شادمهر در 1:37 |  لینک ثابت   • 

92/07/20


  این منم که گم شده ام

  یا تویی که پیدا نمی شوی ؟




دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی
نوشته شده توسط شادمهر در 23:51 |  لینک ثابت   • 

92/05/24

هنوز هـــم ، حوالی خواب های

شبانه ام پرسه میزنی

لعنتی !

دیر وقت است ، آرام بگیر

بگذار یک امشب را آسوده بخوابم...

دل است دیگر ! شعور داشت نمیگرفت ...

می گویند اونی که گریه میکند یک درد دارد اما کسی که می خندد هزار ...

اما می گویم آن کسی که میخندد هزار درد داره و آن که گریه میکند به هزار دردش خندید 

امــــا

جلوی یکی از دردهایش بدجوری کم آورد ...

نوشته شده توسط شادمهر در 23:10 |  لینک ثابت   • 

92/05/05

هــــای باران !

مسابقه می دهی ؟

با اشک های من !

پیش بشمـــار ...

... هزار بیست و یک

هزار و بیست و دو

هزار بیشت و سه

عقــــب ماندی ؟

گریــــــــــه نکن !

بغض نگاه من از تگرگ های تو بزرگ تر است 

تو به پای من نمی رســــی


باران که می بارد

تمامی کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم :

من تنها نیستم !

تنها منتظرم 

تنهـــــا ...


نوشته شده توسط شادمهر در 19:57 |  لینک ثابت   • 

92/04/29

خســـــته ام !

مثل درخت سروی که سالهـــا در برابر طوفان ایستـــاد

و 

روزی به نسیمی دل داد و شکست ...


نوشته شده توسط شادمهر در 18:40 |  لینک ثابت   • 

92/04/28

      خاکــــــم نکنید !

         دوباره غسلم دهید !

            من دلــــــم هنوز "خون" اســـــت ...

نوشته شده توسط شادمهر در 17:42 |  لینک ثابت   • 

92/04/22

هـــی فُلانی !

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم !

هر جــا که دلت میخواهد برو

فقـــط !

فقــــط ! آرزو می کنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد ، آنقــــــدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری !

و امـــا من !

و امـــا من ، بر نمیگردم که هیــــــچ !

عطر تنم را نیز از کوچه های پشت سرم جمع میکنم !

که نتوانــی لم دهی روی مبلهای راحـــتی و با خاطراتم قدم بزنی !

آری دیگـــر بر نمیگردم فُلانی !

زیرا من با یک چتـــر ، و با یک عشق برای خود دنیا دگر ساختم !

آری فلانی !

قصه من و تو تمام شد !

پس برای همیــــشه

آری بـــــــــــــــــــــــرای همیشه خداحافظ ! خداحافــــــــــــــظ

نوشته شده توسط شادمهر در 20:25 |  لینک ثابت   • 

92/03/28

در مجلس عیاش اگر میرقصی

خوش باش که این عمر گران می گذرد

غم خواره و غمگین اگر بنشستی

خوش باش که این حال نزار میگذرد

در ملک سلیمان بسیارند بلاها

میخانه که هستی خوش باش کین بلا میگذرد

حاصل نشود کام عاشق به معشوق

در حال دعا باش کین جفا میگذرد

صد جمله میان قلب عشاق بود

با عشق که هستی خوش باش که دم میگذرد

یاران چه شود عاقبت جور و حزین ها

با یار که مستی خوش باش که غم میگذرد

هرگز نتوان گفت که فردا چه شود

در حال که هست خوش باش که شب میگذرد

در راه ره عشق نوشتند که دنیا فانیست

پس هر چه که هستی خوش باش که عمر میگذرد

نوشته شده توسط شادمهر در 21:19 |  لینک ثابت   • 

92/03/17


دیگر اینجا جای ماندن نیست
چمدانم را بسته ام ... 
چمدانی که پر است از رویا ،
آرزوهای بر باد رفته ،
قاب های بی عکس 
و نوشته های بی وزن ... 
و احساسم بمن گفت :
که این سفر بازگشتی نخواهد داشت ...

نوشته شده توسط شادمهر در 16:17 |  لینک ثابت   • 

92/02/20


دنیا را بد ساختند ،


کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد


کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری


اما کسی که تو دوستش داری و  او هم دوستت دارد


به رسم و آئین زندگی به هم نمی رسند.


و این رنج است...


زندگی یعنی این...


نوشته شده توسط شادمهر در 15:22 |  لینک ثابت   • 

92/02/06

  گرفتاری من اینه که قلبی مهربون دارم
شکستیش بارها اما هنوز نام و نشون دارم
گرفتاریم از اینه که خطا کردی و بخشیدم
یه عالم پیش چشمم بود ولی تنها تورو دیدم

تمام مشکلم اینه که می میرم بدون تو
عزیزم هستی و جونم آخه بسته به جون تو
و تنها خواهشم اینه تو باشی در کنار من
می سازم با غم پاییز اگه باشی بهار من


هرجور می خوای دلم رو بسوزون 
هرجور می خوای اسب دلو بتازون
خسته نمی شم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق


کاشکی کمی هم بد بودم
سیل اشکام و سد بودم
کاشکی می شد منم مثل تو
رنجوندنو بلد بودم
نه اینکه با رنگی پریده 
عاشق مستند بودم


نزد عاشق غم دل بیش و کمش شیرینه
نغمه بانگ طرب زیر و بمش شیرینه
بازی عشق و جنون با همی سختی هاش
گر به مقصد برسه پیچ و خمش شیرینه

نوشته شده توسط شادمهر در 13:8 |  لینک ثابت   • 

92/02/03

دیدی که سخــــت نیســـــت تنها بدون مــــــــــن ؟!! 


دیدی صبح می شود شب ها بدون مـــــــــن !! 


این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…


فرقی نمی کند با مــــــن …بدون مــــــن…


دیــــــروز گر چه ســـــــخت امروزم هم گذشت …!!! 


طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!!

نوشته شده توسط شادمهر در 18:12 |  لینک ثابت   • 

92/02/02

خـــــــــــــــــدایا همه از تو می خواهـــند بدهی


من از تو می خواهـــم بگیری !


خـــــــــــــــــدایا این همه حس دلتنگی را ازم بگیر ...

نوشته شده توسط شادمهر در 14:27 |  لینک ثابت   • 

91/10/24




امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد...


تو رو می خواســـــــــــت..
.
.
.
.
.
.
.
ســَـرَم رو کردم زیر ِ بالشت


آروم به دلـــــــــــم گفتم


خــــــــــفه شو....


دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!

نوشته شده توسط شادمهر در 0:1 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر